![]() |
![]() |
|
| شايد تو برای دنيا يكی باشی ولی ممكنه برای يكی يه دنيا باشی...یعنی واسه من. |
|
+ وصیتنامه ی
88/08/15 حالا |
|
|
وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است ( دکتر علی شریعتی) *************************** |
|
+ وصیتنامه ی
87/12/15 حالا |
|
|
من صبورم اما.......... به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم یا اگر شادی؛ تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم ..........
یه روزی برمیگردی میدونم تا به اون روز چشم به راهت می مونم جفت چشامو من به در می دوزم اگرچه از دوری تو می سوزم
برای خریدن عشق هرکه هرچه داشت آورد؛ دیوانه هیچ نداشت گریست؛ گمان کردند چون هیچ ندارد میگرید؛ اما هیچکس ندانست که بهای عشق اشک است و بهای اشک عشق.
|
|
+ وصیتنامه ی
86/08/06 حالا |
|
|
تو را دوست می دارم؟ مگر خاموشی من رازدلم را به تونمی گوید؟ تو را دوست می دارم؟مگر ذرات وجودم با تو حدیث عشق نمی گوید؟ تو را دوست می دارم؟ مگر دیدگانم اسرار عشق و جوانی را پیش تو آشکار نمی سازند؟ تورا دوست می دارم؟ مگر نمی دانی دل من آفریده شده برای این که تو را دوست داشته باشد ؟ آری روزی که تو را دیدم دگر علاقه ام از همه چیز سلب شد. و عشق تو مانند ستاره درخشانی در قلب من جایگزین شد . وقتی که عشق تو در دلم راه یافت دیگر صبر و قرار از من ربود. وقتی که دل آشفته ام به این حقیقت پی برد دیگر آنی مرا آسوده نمی گذارد . وقتی زبان من خاموش است دل دیوانه ام می نالدو رنج می کشد . عشق تو بود که چشم و دل و عقلم را در مقابل تو مطیع و مغلوب نمود . عشق تو مونسی است که همیشه از مصاحبت او بهرمند می شوم . اوست که مانند پادشاهی بر روح و دلم حکمفرمایی میکند . ؟ من پیام دوستی و مهربانی ام من تورا بیش از همه چیز دوست می دارم.
دفترعشـــــق كه بسته شـد ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدم |
|
+ وصیتنامه ی
86/07/26 حالا |
|
|
رفته بودم سر حوض تا ببينم شايد عكس تنهايى خود را در آب آب در حوض نبود
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بى سر و پايى نکنيم
|
|
+ وصیتنامه ی
86/06/19 حالا |
|
|
آری من همان عاشقم ، یک عاشق دلسوخته ، یک عاشق دل تنها تو برو برو عزيزم برو با يار عزيزت تو بدون خيلى عزيزى واسه اين يار مريضت تو برو خدا نگهدار زير اون بيدك مجنون يه روزى وعده ى ديدار تو برو خدا به همرات دل من همدم دردات دلى كه زدى شكستى به اميد صبح فردات رفتن تو بى خبر بود تو غروب سرد پاييز بى خيال دل من باش كه شده از غصه لبريز تو خيال كن كه دروغ بود واسه من خاطر نازت پى هر كسى نشستى خودتو بزن به مستى تو بگو ديوونه بودم تو بگو ويرونه بودم تو بگو دوستت نداشتم تو بگو عشقى نداشتم بى خيال دل من باش دل من كه تيكه پارست خداييش خيلى آوارست سر سوزنى مهم نيست ميدونم دوستم ندارى من پاييز و تو بهارى آخرش دلم ميميره توى يك شب بهارى توى يك شب بهارى توى يك شب بهارى اين دوتا هم ( بالا و پايين ) آخرين شعرى كه ۱۴/۶/۱۳۸۶ گفتم و ديگه با دنياى شعر خداحافظى كردم. بى مقدمه بگم... مقصر من بودم... مقصر من بودم كه تو تكسوار عشقم بودى... ميگن اكثر دخترها گربه صفت هستن، يا آفتاب پرست، يه جورايى فقط پى نفع خودشون ميگردن، يعنى اگه ماشين دارى شاهزاده ى سوار بر اسب سپيد روياهاشى، ولى اگه ندارى حتى نوكرش هم نيستى، اگه خونه دارى مرد ايده آلشى، ولى اگه ندارى اجازه ندارى دوستش داشته باشى، اجازه ندارى عاشق شى... كار، پول، ويلا و... فقط مال دنيا... اى خراب شه اين دنيا كه حرف اول و آخر رو پول ميزنه... ولى من هيچى ندارم... هيچى... تنها دارايى ام دلم بود كه امروزه خريدار نداره... شايد بگيد ديوونست... مهم نيست... يه وقت به خودت نگيرى... اصلا منظورم به تو نيست، كه اگه بود تو بدترين شرايط كه همه جوره حرف نثارم كردى و حتى غرورم رو شكستى از گل كمتر بهت نگفتم... اينم بدون دوستت داشتم و دارم نه فقط واسه خودم... حتى اگه برات كوه ميكندم، به خدا خستگى نداشت، چون به عشق تو بود... هيچوقت از رو خودخواهى نخواستمت، از ته قلبم خواستمت... ولى حالا تو بازى رو بردى، به خودت نبال كه حريفت در مقابل تو بازنده متولد شد. حالا ديگه تو اين دوره و زمونه عاشق كشى شده يه رسم... ولى من تو عشق به اوج رسيدم... حتى تو عشق نور خدا رو ديدم... يادته؟ يه روزى ميگفتم هر چيزى ميتونى ازم بخواى، ولى ازم نخواه فراموشت كنم... ولى امروز ميگم ديگه اين محدوديت رو هم ندارى... خواستمت براى خودت... حالا كه تو خوشبختى خودت رو با يكى ديگه مى بينى من راضيم به خوشبختيت... واسه خوشبختيت تا آخر عمرم دعا مى كنم... دوستم نداشتى و ندارى، ميدونم... مهم نيست... ديگه انتظار ندارم حتى لا به لاى خاطراتت منو ورق بزنى... خوب ميدونى كه دنياى منو ازم گرفتى، دنيايى كه توش يه تار موهات از خون تو رگهام برام با ارزش تر بود و هست... ولى من از خدا مى خوام، دنيا كه هيچ، حتى يه سر سوزن از لذتهاى دنيا و آخرتت رو ازت نگيره، با لعكس خوشى منو بده به تو و همه ى ناخوشى هاى تو رو بده به من... ايشالله. بى خيال، مهم نيست... حالا مى خوام يه حرفى بزنم كه وجدانت تا ابد راحت شه و وقتى با يارت هستى به من فكر نكنى و سر خوش زندگى كنى... هر چند گفتنش برام خيلى سخته و بزرگترين دروغ زندگيمه، ولى همه ى گناهشو به جون ميخرم و ميگم تا تو راحت تر زندگى كنى... من دوستت نداشتم... اصلا عشقى نداشتم... ميخواستى اينو بشنوى؟ حالا خوبه؟ راحت شدى؟ تو بى تقصيرى، من خيانت كردم... جفاى منو به وفاى خودت ببخش... ديدار به قيامت... والسلام... روال عشق معمولا اين بوده كه مجنون به ليلى وفادار بوده و ليلى عين خيالش نبوده، مجنون آواره و ديوونه ميشه و تا آخر عمر ميسوزه... ولى اين بار مجنون به ليلى خيانت كرد... من گناهكارم... فقط بگم واسه اون حرفات نيست كه اين تصميم رو گرفتم، به خدا بيدى نيستم كه با اين بادها بلرزم... به خدا، به روح مادرم و به جان تو... فقط واسه اينه كه خواستم اون چيزى رو كه تو خواستى... مى خوام اونجورى كه مى خواى آيندت رو بسازى. اين نصيحت رو از نوكرت داشته باش؛ كه عشق لباس تن نيست كه هر وقت ازش خسته شدى عوضش كنى... عشق پاره ى تنه... مكمل... نيمه ى دوم آدم ها... وقتى يه عشق به وجود مياد تو دل دو نفر يعنى يك روح در دو جسم... اميدوارم تو عشق بعدى كه برات به وجود مياد اينارو لحاض كنى... انشالله كه خوشبخت ميشى. حالا ديگه تنها يادگار مجنون از ليلى آرزوها ش يه برگ دستمال كاغذى سبزه... دستمالى كه يه روزى ليلى داد به مجنون تا عرق صورتش رو پاك كنه... همون روزى كه مجنون از ساعت 7 صبح تا7 شب دويد، يادته؟ به خدا برام خستگى نداشت... خستگى نداشت چون موجب خوشحالى تو ميشد... حالا اون دستمال كاغذى عرقى برام خيلى با ارزشه، چرا كه تنها هديه و ياد گار من از فرشته ى زمينى آرزوهامه. راستش تصميم گرفتم در اولين فرصت از اين شهر برم، برم يه جايى كه ديگه چشمام تو چشمات نيوفته... نيوفته تا تداعى كننده ى خاطرات تلخ گذشته نشه... اينطورى تو هم راحت تر به زندگى و آيندت ميرسى... البته فعلا كه لنگ پولم، مشكل مالى كه حل شه ديگه همه چيز رديف ميشه و يا على... كاش ميشد جاى قلب رو با صورت عوض كرد... شايد تو هم ميفهميدى اون چيزى رو كه بايد ميفهميدى و نفهميدى... نفهميدى... نفهميدى. پشت دريا شهريست كه درآن پنجره ها رو به تجلى باز است قايقى خواهم ساخت خواهم انداخت به آب دور خواهم شد از اين خاك غريب
در پس پرده ى شب آدمك ميخندد خنده بر قلب من است كاش ميشد كه دگر قلب نداشت كاش ميشد كه قلب نداشتيم... قلب نداشتيم كه كسى توش پا نذاره... واردش نشه تا واسه بيرون اومدن ازش قلبمون نشكنه و داغون نشيم. واسه خوشبختى فرشته ى زمينى آرزوهام دعا كنين... دعا كنين هر جا كه هست و با هر كسى كه هست عاقبت بخير شه... ايشالله. من به 21 سالگى پا گذاشتم و ديگه فهميدم كه اگر چه من هزاران بار قدر جونم دوستت دارم، ولى نميشه ازت بخوام زوركى دوستم داشته باشى. اميدوارم هيچوقت از خواب نازت بيدار نشى... بيدار نشى كه زندگى شيرينت تلخ نشه... كه اگه بيدار هم بشى ديگه ديره... خيلى ديره... يه روزى كه نوكرت داره ميميره... نگران من هم اگه احيانا هستى؟ كه بعيد ميدونم، بايد بگم نگران نباش... دلم تنگ نميشه... آخه ديگه دلى برام نمونده كه بخواد تنگ شه برات... هرچند نمى دونم بى تو چطور روز و شبم ميگذره... ولى بى خيال... واسه منم يه جورى ميگذره... ميگذره... ميگذره... والسلام نامه تمام... آرزومند آرزوهايت... خوشبختم با خوشبختيت... دنياى من قشنگه وقتى تو خوشبخت باشى... خدا به همرات...
|
|
+ وصیتنامه ی
86/06/19 حالا |
|
|
آن شب كه دلی بود به ميخانه نشستيم آن توبه صد ساله به پيمانه شكستيم از آتش دوزخ نهراسيم كه آن شب ما توبه شكستيم ولی دل نشكستيم
تا كی به تمنای وصال تو يگانه اشكم شود از هرمژه چون سيل روانه خواهد به سر آید غم هجران تو آيا ا ی تيرغمت ديده ی عشاق نشانه سکوت گوش هايت صدای مرا نمی شنيدند ديگر هيچ نمی گويم. سکوت ...
چرا جام مرا بشکست لیلی
|
|
+ وصیتنامه ی
86/06/13 حالا |
|
|
ضربه ات کاری بود
کجايند آن چشمها که نظاره کنند مرگ تدريجی بی کسی ام را؟ وقتی بغضم شکسته شد و نفس هایم غرق شد در اندوه بی تابی، فقط سکوت با من بود.
برای أخرين بار
مثل آینه شکستم ، تو ندیدی
دل ما دلواپست بود .......... اما تو نگاه نکردی کوله بار غم به دوشم .......... تو چرا صدا نکردی ؟ خار حسرت توی چشمام .......... تو به من نگاه نکردی بار رنجی توی دستم .......... تو غمی دوا نکردی عشق کهنه توی سینم .......... تو چرا وفا نکردی
دلگيرم دلگير از تويی که گفتی قلبت صندلی عشق ندارد دلتنگم دلتنگ از روزگار غريبی که رفيق نارفيق گشته و فراموشم کرده من صندلی عشق نمی خواستم من هيچ چيز نمی خواستم جز تماشای رنگين کمان من به شوق بارش آمدم نا اميد چشم به ابرها دوختم صدای رعد را شنيدم با عطر بهار نارنج مست شدم و ا نتظار کشيدم صادقانه بگويم آن روز به بعد چشم از آسمان برداشتم پنجره را بستم شاخه گلی از باغچه اميد را که به شوق قطره ای باران جان می داد در گلدان دل گذارده و با ديدن پژمرده شدنش اشک ريختم باز هم انتظار ميکشم انتظار رسم عاشقيست انتظار روزی را ميکشم که شاخه گلم با قطره ايی از باران عشق سيراب گردد و ديگر به تماشای پژمرده شدنش نشينم دلگيرم |
|
+ وصیتنامه ی
86/06/13 حالا |
|
|
تا حالا دلتون تنگ شده؟ اصلا خوبین؟خانوم بچه ها خوبن؟ بد جور دلتنگم... واستون پیش اومده که دلتنگ باشین خیلیییییییییییییییییییی زیاد؟ خیلی سخته دلتنگ اونایی که خیلی دوسشون داری باشی...خیلیییییییییی... ممنون میشم اگه وقت دعا کردنتون مارو فراموش نکنید...التماس دعا. راستی شب آرزوها چطور بود؟دعا کردین؟آرزو هم کردین دیگه؟امیدوارم خدا هرچی صلاحتونه بهتون بده. منم یه دعای بزرگ کردم...بگم؟...نه نمیگم. به هر حال خوشحال میشم که برام نظر بدین در مورد دلتنگی و آرزو و هرچی... دیگه حال و حوصله ی آپیدنم ندارم...اینم محض رضای خدا بود...نمیدونم آپ بعدی کی بشه...نمیدونم ادامه میدم یه نه. موفق و پیروز و سربلند باشید...دعامون کنید |
|
+ وصیتنامه ی
86/05/02 حالا |
|
|
سلام دوستان عزیز
امیدوارم حالتون توپ باشه و سر حال و پر انرژی باشین از اینکه آپ نکردم دیگه شرمنده نمیتونستم الانم نزدیک امتحان شده و جز خر خونی کاریش نمیشه کرد آخه خیلی درسها سنگین هستن برام نظر بدین خواهشآ که به وبلاگم بعد از امتحانا ادامه بدم؟ یا در پیتی شده؟ ممنون از همتون |
|
+ وصیتنامه ی
86/02/27 حالا |
|
|
سلام... اسم این پست رو حال کردین
سلام به همه ی شما عزیزان مخصوصا یکی که خودش میدونه کیه پیشاپیش یه تبریک از ته قلب به همتون میگم واسه سال نو و بهترین آرزوها رو براتون دارم واسه شیرین و فرهاد دعا کنین که به هم برسن و خوشبخت شن ممنونم فداتون بشه هر کی که میخواد بشه نوکر شیرین خودم هم هستم تا آخر عمرم یا علی
|
|
+ وصیتنامه ی
85/12/23 حالا |
|
|
شاگردی از استادش پرسید : « عشق چیست؟ » استاد در جواب گفت : « به گندم زار برو و بهترین و زیباترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی! » شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید : « چه آوردی ؟ » و شاگرد با حسرت جواب داد: « هیچ... هر چه جلو می رفتم خوشه های بهتر و زیباتر می دیدم و به امید پیدا کردن بهترین، تا انتهای گندم زار رفتم » استاد گفت : « عشق یعنی همین » شاگرد پرسید : « پس ازدواج چیست؟ » استاد به سخن آمد که : « به جنگل برو و بلندتربن درخت را بیاور ، اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی » شاگرد رفت و پس ار مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید که شاگرد را چه شد؟ و او در جواب گفت: « به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم. استاد گفت : « ازدواج یعنی زندگی » |
|
+ وصیتنامه ی
85/10/12 حالا |
|
|
این شعر رو در تاریخ 28/9/1385 که بودم شرکت جهاد نصر مازندران( محل کا ر آموزی ِ من) پُشت میزم بودم که واسه عشقم گفتم. امیدوارم ارزش اینکه َوقتتون رو بگیره و چشمها تونو خسته کنه تا بخونید ش رو داشته با شه. مثل یک پرنده بودم تو زمین و تو هو ا برنده بودم غم و غُصّه ها رسیدن یه روزی پَرها مو کندن دیگه پروا زی ندا شتم پَر پروا زی ند ا شتم مثل یک دیوا نه بودم تا که یک رو ز تو رسیدی تو وجودم پا گذا شتی بذ ر ا مید رو تو کا شتی من به تو اُ مید د ا شتم عا شق و د ِِلداده بودم عِشقمو با نا زو عشوه با هزا ر حدیث و آیه آخرش قبول کردی که بِشی همدم و یا رم من زِ عشقت بی قرا رم غم و غُصّه ای ند ا رم یه دل دیوونه د ا رم صا ف و ساده؛ پاک و عا شق مثل یک کاسه ی آب ذلال و پاک گونه هام ا ز دو ری ا ت همیشه نمناک خود مو یه مو ر چه کردم تا تو قلبت جا بگیرم مُنکرش نمی شم هیچو قت که بدون تو می میرم یادته گفتی یه رو زی که برا ی من میمو نی؟ یادته چی گفته بودی؟ حرف تو ا میدِ من شُد دو با ره پَر د ر آوُ ردم با ز د وبا ره پر گرفتم رفتم و تو آسمو نا هیچکی رو جز تو ندیدم حالا چی شده عزیزم؟ که میگی دوستت ند ا رم گناهِ دِلم چی بوده؟ جز د لی که عا شقت شد نَکنه می خوا ی دِلم رو با ز کنی عین گذشته؟ یه آد می که زنده ا ست ندا ره فرقی با مُرده به خدا که چند رو زه دیگه ا ز مَرگ نمی ترسم من هَمش تو فکرِ اینم چی میشه که زود بمیرم و لی ا ین دِ لم گوا هه میگه عشق گریه و آهه میگه حرفا ت یه د رو غه میگه عشقم بی غرو به پس بیا دِ لم رو نشکن پَرِ پرو ا زم رو نکن غیر ا ین حرفی ندا رم که بِگم قنا ریِ من تو یی عشق ا وّ لینم تو یی عشق آخر ینم به خد ا که بعدِ ا و من می پَرستمت به هو من
|
|
+ وصیتنامه ی
85/10/03 حالا |
|
|
می دونید دل چیه؟ اوه ببخشید؛ سلا م داشتم از دل می گفتم؛ کی می دونه دل چیه؟ کی می دونه عشق چیه؟ کی می دونه عا شق کیه؟ به خدا موقع تایپ این حرفهای دلم گونه هام خیسه؛ به خدا خسته شدم؛ مگه آدم چقدر می تونه امیدوار باشه؟ هیچکی حالمو درک نمی کنه؛ اصلا چه دنیای مسخره ای داریم؛ تا دیروز فکر می کردم و به خودم آفرین می گفتم که واسه اینکه به عشقم ثابت کنم که یک تار موی اونو با دنیا عوض نمی کنم بهش خیانت نکردم و به دختری فکر نکردم و با هیچ دختری دوست نشدم؛ اما امروز که فکر می کنم میگم؛ کاش حد اقل یکبار بهش خیانت می کردم تا بتونم که خودمو قا نع کنم که عشقم ناپاکه و دوست داشتنم دروغه؛ اما به خدا من واسه عشقم از همه عالم و آدم گذشتم و می گذرم. چه دنیای مسخره ای؛ من جونمو واسش میدم؛ من همه ی هستی خودمو زیر پاهاش می زارم؛ به خدا عشقم پاکه؛ به خدا آرزوم خوشبختی اونه؛ به خدا دوستش دارم همینجوری که هست؛ خودشم خوب میدونه؛ ازش هم پرسیدم که به عشقم ایمان داری؟ اونم گفت100% ایمان دارم؛ به خداااااااااا.......... پنجشنبه غروب که از سر خاک مامان برگشتم خونه؛ آف خوندم؛ تا صبح نمی دونید چی کشیدم؛ تنها تو کوچه و خیابون قدم زدم؛ رفتم پیش مادرم؛ انقدر گریه کردم که... دم صبح که اومدم خونه تو آینه که خودمو دیدم نمی دونید که چه جوری بودم. اما یک عاشق؛ یک عاشق واقعی بیدی نیست که با این بادها بلرزه؛ گفتم و باز هم میگم؛ من واسه عشقم با همه دنیا می جنگم؛ خودم؛ خودش؛ و...؛ تا زما نی زنده ام که به عشقم امید دارم. هزینه ی شکستن دل = پریشونی هزینه ی جاری کردن یک قطره اشک = پشیمونی هزینه ی عاشقی من = غُصّه؛ بی خوابی؛ تلاش؛ و...
این شعر رو غروب پنجشنبه23/9/1385 بعد خوند ن آف عشقم گفتم ؛
زیارت رفتم پا بوس آقا زیر اون پنجره فولاد بعد اون همه دعا میدو نی واست چی خواستم؟ یه د خیل سبز بستم؛ گو شه ی پنجره فولاد بعد با گریه و زاری؛ داد زدم امام رضا قَسمِش دادم به هادی گفتم ای ضا من آهو بهر خود فقط یه خواهش عشقمو بکن تو خو شبخت تا که دنیا؛ دنیا؛ دنیا ست باشه در پناهت سلامت حالا اون رو زها گذشته دل من خیلی گرفته خسته ام از این زمو نه یه رو زی امید میدی فرداشم باز نا امیدم میکنی مثل یه عروسک خیمه شب بازی تو مگه ازم چی خواستی؟ چی ازت دریغ کردم؟ یا که من دو ستت ندارم؟ اینو خوب باید بدو نی اگه بر سینه ی من؛ مُهر رد هم بز نی بازم اون دعا رو دارم لال شم اگه گفتم؛ از کسی بدی ببینی یا که تو عشق بد ببینی فکر نکن دو ستت ندارم که جز ا ین برای مو ندن من بهو نه ای ندارم
تو مکه ی عشقی و من عاشق رو به قِبلتم من اوّلین قربو نیه پیدای فطر کعبه تم |
|
+ وصیتنامه ی
85/09/28 حالا |
|
|
چندتا ا ز فال حا فظ هایی که من به نیت عشقم گرفتم به ترتیب؛ ( اصلاً ا عتقاد دا رین؟)
1) اینو اوا یل سال 1384 گرفتم. ( مرغ عشق ) ا لتماس دعا ای خداوند زال، مژده باد تُرا که ا ز آن نفس آرزویی که سالها د ر دل داشتی عنقریب به تو می رسد. باید شکر کنی خدا را و سفر د ر پیش دا ری که ا ز آن نفع بسیا ر بَری و زود به سلا مت بر گردی و اگر نیت پیوند دا ری کن که پشیمان نشوی و خداوند متعال زیا رت حج و زیا رت پیغمبر اکرم روزی تو کُند. روز پنجشنبه و شنبه بر تو مبا رک ا ست، هر کا ری ا راده کنی د رست شود و در کا رها صبر کن، هرگاه ماه تو می بینی بر صورت خوش بنگر تا بر تو نیک بگذ رد و چون طا لع تو رو به روشنا ئی است، ا ز جایی که ا مید ندا ری به مراد دل برسی ا نشا ا لله.
رِند ا ز ره نیا ز به دا ر السلام رفت سا قی بیا ر باده که ماه صیام رفت در ده قده که موسم نا موس و نام رفت وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم عُمری که بی حضور صرا حی و جام رفت مستم کن آنچنان که ندانم زِ بیخودی در عرصه ی خیال که آمد کدا م رفت بر بوی آنکه جر عه ی جا مت بما رسد در مصطبه دعا ی تو هر صبح و شام رفت دل را که مُرده بود حیا تی زِ نو رسید تا بو یی ا ز نسیم مَهیش در مشا م رفت زا هد غرور دا شت سلا مت نبرد راه رند ا ز ره نیا ز به دا ر ا لسلا م رفت نقدِ ولی که بود مرا صر ف با ده شد قلب سیاه بود ا ز آن در حرا م رفت د ر تاب تو به چند توان سوخت همچو عود می ده که عُمر در سَرِ سودا ی خام رفت دیگر مکن نصیحتِ حا فظ که ره نیا فت گُم گشته بی که با ده ی عشقش بکام رفت
۳ ) اینو اوا یل سال 1385 گرفتم. ( مرغ عشق ) هر آنکه جانب ا هل وفا نگه دا رد خدا یش د ر همه حال ا ز بلا نگه دا رد حدیث زِ هر کس مگو بغیر حضرت که آشنای سخن آشنا نگه دا رد ای صا حب فال مدتی ا ست که ا ز کا ر خو د را ضی نیستی و همیشه ا ز ا ین در به آن د ر می زنی بلکه یک نفر کا رَت را در ست کند با خو دت کو شش کن و پشتکا ردا شته باش تا به مقصد برسی.
۴) اینو اوا سط سال 1385 گرفتم. ( اینتر نت ) وا عظان کا ین جلوه در مهرا ب و منبر می کنند مشکلی دا رم زِ دا نشمند مجلس با زپرس توبه فرما یان چرا خو د تو به کمتر می کنند گوییا با ور نمی دا رند روز داو ری کا ین همه قلب و د غل در کا ر داور می کنند بنده ی پیر خرابا تم که د رویشان او گنج را ا ز بی نیا زی خاک بر سر می کنند یا رب این نو دولتا ن را با خر خودشا ن نشان کا ین همه نا ز ا ز غلام ترک و ا ستر می کنند بر د ر میخا نه ی عشق ای ملک تسبیح گوی کاندر آنجا طینت آدم مخمّر می کنند حسن بی پایان او چندان که عا شق می کشد زمره ای دیگر به عشق ا ز غیب سر بر می کنند ای گدا ی خا نقه برجه که د ر این مغان می دهند آبّی و دلها را توا نگر می کنند خا نه خا لی کن دِلا تا منزل سلطان شود کا ین هو سناکا ن دل و جان جای لشکر می کنند صُبحدم ا ز عرش می آمد خروشی عقل گفت قُدسیان گویی که شعر حافظ ا ز سر می کنند خودت آنقدر عا قل هستی که خوب و بد را تشخیص دهی؛ به حرف دیگران زیاد توجه نکن که آنان که تو را نصیحت می کنند و ا ز تو ایراد می گیرند خو دشان بد تر هستند. دلت را پاک کن و ا ز خدا کمک بخوا ه؛ بدان که موفق می شوی.
5 ) اینو اوا یل آذر ماه سال 1385 گرفتم. ( مرغ عشق ) ا ستخا ره حا فظ ((خوب)) برو د ر ا مان خدا باش که تو موفق خوا هی شد. سا قیا برخیز و در دِه جام را خاک بر سر کن غم ایّام را سا قیا آمدن مبا رک بادت وان موادعیه که کردی مَرَوَد ا ز یادت ای صا حب فال : دل به کسی داده ا ی که هیچ ا میدی به تو جه و عشق او ندا ری و تو شخصی هستی عا قل و دا نا و خوش ا خلاق؛ آنقدر آه و نا له نکن در عشق با زی غم و غصه است؛ تو به هر کسی وفا می کنی جفا می بینی؛ دوست و دشمن خود را نمی شنا سی؛ سعی کن چون طو طیا ن خوش آوا ز در ا مورات زندگی خود بینا با شی و دل خود را با خدا صا ف کُنی؛ هرگز نا شکری نکنی تا دست به هر کا ری بزنی زود ا صلاح شود؛ تو بایدا طرافیا نت د ر کنا ر تو احسا س شادی کنند و نه مزا حم با شی و د ر روزها؛ روز دوشنبه و جمعه بر تو مبا رک ا ست و نفس خود را تا زه کن و آغوش بگشا که شاهین بخت در ا نتظا ر شما ست. انشا ا لله.
6 ) اینو اوا سط آذر ماه سال 1385 گرفتم. ( مرغ عشق ) ( معراج ) دوش ا ز جنا ب آصف پیک بشا رت آمد کز حضرت سلیمان عشرت ا شا رت آمد خا ک وجود ما را ا ز آب دیده گل کن ویران سرای دل را گاه عما رت آ مد ای صا حب فال : در تو توا نایی هایی است که را هگشا ی بن بست های زندگی تو می با شد. و این ا مر راه رسیدن به آرزویی که داری آسان کرده ا ست . حال نیز ا ز موا نع و دشوا ریها گُذر خوا هی کرد و به یا ری خدا به مطلوب خویش می رسی.
|
|
+ وصیتنامه ی
85/09/27 حالا |
|
|
به کوچه و پس کوچه های خلوت دل من؛ سر می زنی؟ گاهی وقتا تو آسمون دل من پر می زنی؟ رو بومِ خسته دلم لونه نسا ز تو فقط بیا بشین؛ لونه رو من می سا زم تو فقط اینو بدون؛ دوسِت دا رم وا سه تو ا ز همه دنیا می گذرم جون من ا رزونیِ نا زِ نِگات چه بخوای و چه نخوای؛ جونِ من میشه فدا ت آره اون نگاه تو نا زِ؛ ولی؛ وا سه این نیست که میگم؛ جونم فدا ت به خدا عاشقتم؛ اینه گناه دل من اگه این گناهه؟ دل من گناه می خواد بعد عشقت دل من هَمش کُماست وا سه اینه که میگن؛ سربه هوا ست بعد عشق اوّ لم؛ فقط تویی بهونه ام فکر نکن بدونه تو؛ یه دم تو دنیا می مونم عشق اوّ ل پر کشید تو آسمون تو ولی روی زمینی؛ پس بکن دلم رو درمون به خدا عا شقترینم؛ ا ز چشام اینو بخون تویی عشق اوّ لین و آخرینم مهربون تو فقط اینو بدون؛ این دل من شده محکوم به عشقت نا زنین
این شعر رو 2/8/1385 تو خونمون بودم دلم گفت و دستم نوشت ... ا لبته اول خدا، بعد ماد رم، و بعد عشقم د ر سرودنش کمکم کردن که ا ز همینجا ا ز هر سه تاشون که خیلی واسم عزیزن تشکر میکنم. ( گاهی اوقات تو یه سکوت بلندترین فریادِ ... گاهی اوقات تو یه نگاه یه دنیا حرفه ... گاهی اوقات یه حرف یه دل رو میشکونه ... گاهی اوقات یه حرف یه دل شکسته رو خورد و خاک شیر می کنه ... گاهی اوقات یه حرف آد مو نا ا مید می کنه ... گاهی اوقات یه حرف آد مو تا لبه ی پرتگاه مرگ پیش می بره ... گاهی اوقات یه حرف آد مو ا ز زندگی سیر می کنه ... گاهی اوقات یه حرف آد مو میکُشه ... گاهی اوقا ت یه حرف یه آدم نا ا مید رو ا میدوا ر می کنه ) ... ا ما ... چرا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ؟ دلم را شکستی با خا طرا تت آن را ترمیم می کنم تا دلی شود که تو دوبا ره آنرا بشکنی
|
|
+ وصیتنامه ی
85/09/26 حالا |
|
|
مادر؛ در قعر تاریکی خانه؛ چراغی بیاد همه ی خاطراتی که با هم داشتیم روشن میسازم و از خدا میخواهم؛ که اگر برکت وجودت را ا ما دریغ کرد؛ برکت خاطراتت را از ما نگیرد.
|
|
+ وصیتنامه ی
85/09/06 حالا |
|
|
اینم از سهراب که دیوونه ی شعرهاش هستم. زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست؛ هرکسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود؛ صحنه پیوسته بجاست؛ خُرم آن نغمه که مردم بسپارند بیاد .................... وعشق صدای فاصله هاست. صدای فاصله هایی که؛ غرق ابهامند. |
|
+ وصیتنامه ی
85/09/06 حالا |
|
|
اگه یه روز دلم مُرد، نگو نگفته بودی صدبار گفته بودم، تنها توئی امیدم گفتم برات جون میدم، قلبمو سامون میدم یه جون کمه هزار جون، رو عهد و پیمون میدم پا کی عشق منو، یه روز خودت میفهمی اونروز خیلی دیره، میفهمی که بی رحمی ولی با این تفاسیر،دوستت دارم همیشه اینو بدون عزیزم، جز تو به هیچ عشقی دلم زنده نمیشه برو یخورده فکر کن، یه عاشق سینه چاک یه عاشقی که خودت، میگی یه عاشق پا ک اشک برات میریزه، آره آره مریضه مریضی که میدونی، خودت براش درمونی دوری ازش ولیکن، همیشه تو قلبشی واسه همینه دیر دیر، دلش واست تنگ میشه فکر و خیالش توئی توئی که خوب میدونی براش عزیزترینی میگی عشق واست سرابه، قصه ی توی کتابه ولی من میگم عزیزم، قلب من مهر تو باشه شرطمو قبول نکردی، دلمو آروم نکردی یا بُکش و راحتم کن، یا نگو فراموشم کن باشه، برو عزیزم، میگم دلم بمیره دلی که مُرده باشه محاله جون بگیره فکر نکن اینم یه قصه ست، که میدونم که میدونی ضربان قلب خستم، نازنینم به تو بستست پس تو رو خدا عزیزم، زندگیمو پات میریزم تو فقط یخورده فکر کن و نخواه که من بسوزم
اگه زیاد جالب نبود به بزرگواریتون ببخشین. این شعررو غروب 26/8/1385 که تو خونمون تنها بودم و داشتم با موسیقی تو اتاقم با قاب عکس مادرم خلوت میکردم، دلم گفت و دستم نوشت... البته اول خدا، بعد مادرم، و بعد عشقم در سرودنش کمکم کردن که از همینجا از هر سه تاشون که خیلی واسم عزیزن تشکر میکنم. |
|
+ وصیتنامه ی
85/09/06 حالا |
|
|
|
|
+ وصیتنامه ی
85/09/06 حالا |
|
|
پسر کوچکی پيشه مادرش که در آشپزخانه مشغول کار بود رفت و يک برگ کاغذ را به او داد. مادر دستهايش را تميز کرد و نوشته ها را با صدای بلند خواند. پسر با خط بچه گانه نوشته بود: کوتاه کردن چمن باغچه:۳۰۰۰ تومان مرتب کردن اتاق خوابم:۱۰۰۰ تومان مراقبت از برادر کوچکم:۲۰۰۰ تومان بيرون بردن سطل زباله:۵۰۰۰ تومان نمره ی خوبی که امروز تو درس رياضی گرفتم:۶۰۰۰ تومان جمع بدهی شما به من۱۷۰۰۰تومان مادر در حالی که به چشمان منتظر پسر نگاه می کرد چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت پشت برگه صورت حساب پسراين عبارت را نوشت : بابت سختی۹ماه که در وجودم رشد کردی :هيچ بابت تمام شبهايی که بر بالينت نشستم و برايت دعا کردم :هيچ بابت تمام عذاب هايی که در اين چند سال برايت کشيدم تا بزرگ شوی :هيچ بابت نظا فت - غذا و اسباب بازی هايت :هيچ و اگر همه ی اينها را جمع بزنی خواهی ديد که هزينه ی عشق واقعی من به تو هيچ است وقتی پسر آنچه را که مادرش نوشته بود خواند در حالی که چشما نش پر از اشک بود و به چشمان مادرش نگاه ميکرد گفت مامان :
آنگاه قلم را برداشت و زير صورت حساب نوشت پرداخت شد.
|
|
+ وصیتنامه ی
85/08/21 حالا |
|
|
روزی مرد جوانی وسط شهری ايستاده بود و ادعا می كرد كه زيبا ترين قلب
را درتمام آن منطقه دارد . جمعيت زياد جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود و
هيچ خدشهای بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی
زيباترين قلبی است كه تاكنون ديدهاند.
مرد جوان با كمال افتخار با صدايی بلند به تعريف قلب خود پرداخت .
ناگهان پير مردی جلوی جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايی قلب من نيست .
مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با
قدرت تمام میتپيد اما پر از زخم بود. قسمتهايی از قلب او
برداشته شده و تكههايی جايگزين آن شده بود و آنها به راستی
جاهای خالی را به خوبی پر نكرده بودند برای همين گوشههايی
دندانه دندانه درآن ديده میشد.
در بعضی نقاط شيارهای عميقی وجود داشت كه هيچ تكهای آن را
پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود میگفتند
كه چطور او ادعا میكند كه زيباترين قلب را دارد؟
مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخی میكنی؛
قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتی زخم و بريدگی و خراش است .
پير مرد گفت : درست است . قلب تو سالم به نظر میرسد اما من
هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمی كنم. هر زخمی نشانگر
انسانی است كه من عشقم را به او دادهام، من بخشی از قلبم
را جدا كردهام و به او بخشيدهام. گاهی او هم بخشی از قلب
خود را به من داده است كه به جای آن تكهی بخشيده شده قرار دادهام؛
اما چون اين دو عين هم نبودهاند گوشههايی دندانه دندانه در قلبم وجود دارد
كه برايم عزيزند؛ چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند.
بعضی وقتها بخشی از قلبم را به كسانی بخشيدهام اما آنها چيزی
از قلبشان را به من ندادهاند، اينها همين شيارهای عميق هستند .
گرچه دردآور هستند اما يادآور عشقی هستند كه داشتهام .
اميدوارم كه آنها هم روزی بازگردند و اين شيارهای عميق را با قطعهای
كه من در انتظارش بودهام پركنند، پس حالا میبينی كه زيبايی واقعی چيست ؟
مرد جوان بی هيچ سخنی ايستاد، در حالی كه اشك از گونههايش سرازير
میشد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهای
بيرون آورد و با دستهای لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و
در گوشهای از قلبش جای داد و بخشی از قلب پير و زخمی خود را به
جای قلب مرد جوان گذاشت .
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود
زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود .
|
|
+ وصیتنامه ی
85/08/20 حالا |
|
|
صفحه نخست ایمیل مدیر آرشیو |
| WELL COME |
من غریبه ی دیروز، آشناى امروز، و فراموش شده ى فردايم، پس در آشنايى امروز برايت مينويسم تا در جدايى فردا يادم كنى، گرچه يادم نخواهى كرد، چون فردا روز آشنايى با ديگران است.
علاقمند به شعر، موسیقی، (نی و سنتور) و... پیشاپیش از اینکه به وبلاگ من میاید و باحضورتون خوشحالم می کنید، ممنو نم. با تبادل لینک هم موافقم. |
| دوستان |
|
|
| وصیتنامه های پیشین |
|
آبان 1388 اسفند 1387 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 |
| وصیت |
|
عشق و امید زندگی تویی |
|
RSS
|